چند روز پیش، چند عکس از یک صفحهی خاص ِ تقویمهای چهار سال ِ مختلف ِ چند سال پیش را در سایتی دیدم که متاسفانه نمیتوانم به آن لینک بدهم. روز خاصی از سال قمری که تا ده دوازده سال پیش حتّا حادثهای هم در آن ذکر نشده بود، از سال بعد به نام وفات شخصیّتی تاریخی مذهبی نامگذاری شده و دو سال بعدتر، وفات تبدیل شده بود به شهادت؛ و البته در پرانتز هم نوشتهشده بود (به قولی)، یعنی: به قولی آن شخصیت شهید شده است. از سال بعد امّا، دیگر با قاطعیّت بر شهادت آن شخص تاکید شده و آن روز، تعطیل عمومی اعلام شدهبود؛ و حالا، چند سالی است که این روز و چند روز پیش و پس ِ آن، با شکوه و جلال عزا گرفته و بر قاتلین آن شخص لعنت فرستادهمیشود. دیدنِ این عکسها را مدیون ایمیل ناشناسی هستم که من را به دیدن آنها دعوت کرده بود.
به همین سادگی، حافظهها خرفت میشوند و خبردار هم نمیشویم. فراموشی، عمدی است برادر؛ خودت که خواندهای. چه اهمیّتی دارند حادثههایی که میتوان فراموششان کرد؟ و مگر روز به روز، تعداد حادثههایی که میتوان فراموش کرد، بیشتر نمیشود؟ در روزگاری که انسان، خُرد ِ تادیب و تخریب و تعذیب و تکفیر، بیشتر و بیشتر، زمینگیر میشود، باید هم که از در و دیوار، مقدسّات جدید ببارد تا امیدی برای ماندن و حسّ ِ انسانبودن داشت: حسّ ِ زندهبودن و فراموشکردن. و این چرخهای است بیپایان: مقدسات میسازیم تا امیدوار شویم که میتوانیم فراموش کنیم که حادثهای رخ داده که قرار است فراموشش کنیم تا امیدوار شویم که هنوز آنقدر مقدسات داریم که بتوانیم به نیرویشان، نومیدیمان را فراموش کنیم.
افسانههای بزرگ هم همینطور خلقشدهاند. هر افسانهی عظیمی، حاصل ِ یک نومیدی ِ عظیم است. در نومیدی است که انسان ِ از هرجامانده، برای ماندن و ادامهی بودناش، افسانه میسازد و با همهی امید ِ نماندهاش، فراموش میکند که دارد کلاه سر ِ خودش میگذارد. تنها چند سال ِ نخست ِ این فریب سخت است. بعدتر، جامعه باورش میشود که کلاهی سرش نرفته، و در راه افسانهی دروغیناش، حتّا خون میریزد و خون میدهد. در دورههای امید و شادی، چه نیازی به افسانه است، وقتی که واقعیت به شیرینی ِ افسانه است؟
و چه سخت است کندن ِ دروغ ِ افسانه از جان! افسانه مثل مادر دوستداشتنی است و مثل پدر، همیشه برحق. افسانه را نمیّشود شکست داد، چرا که در واقعیت ِ عینیات وجود ندارد تا بتوانی به جنگاش بروی. افسانه همانطور که زادهی فراموشی است، تنها با فراموشی هم نابود میشود؛ و فراموشی عمدی است برادر؛ خودت که خواندهای. آنها که زمانی حکم مرگ گالیله را صادر کرده بودند، اکنون بی آنکه به رویشان هم بیاورند فراموشکردهاند که کتابهای مقدّسشان دروغ گفته بودند؛ امّا دیگر سراغ آن کتابها هم نمیروند مگر برای انبساط خاطر یا مطالعهی تاثیرات آن کتابها بر ادبیات معاصر! و جالب آنکه نیازی هم نبوده تا کسی جار بزند که آن کتابها دروغ گفته بودند!